و این قصه ادامه دارد . . .

 

دلم گرفته ... تا اینجا ... آره همین جاها تقریبا ...
تا اینجا؛ تا گردنم، تا گلوم، تا حنجره‌ام ...
فکر کنم شده بغض ...
اگه برسه به چشام می‌شه گریه فکر کنم ...
بعد می‌ریزه بیرون ... سرریز می‌شه ...
بعد یه کم خالی می‌شه دلم ...
تا اینکه دوباره پر بشه ... دوباره بگیره ...
دوباره بیاد بالا تا برسه به گلو ... که بشه بغض ...
تا بازم بره بالاتر تا برسه به چشما ...
تا سر ریز بشه ... تا یه کم خالی بشه ...
تا اینکه دوباره پر بشه و  . . .

.
.
.

 بعدا نوشت:
ولی وای به وقتی که حتی هق‌هق و زار زدن هم یه کم خالی‌ات نکنه که آروم بگیری...

/ 3 نظر / 13 بازدید
نرگس

وای به وقتی که فکر کنی اگر یه قطره اشک بریزی از هم می پاشی. وای به وقتی که دیگه می دونی دردت چیزی نیست که به آدم ها بگی... وای به وقتی که می بینی بهتره ماسکت رو بزنی برای همه... همه...

یاغی

خیلی از قسمت‌های زندگی‌هامون همین قصه رو داره از جمله گرفتن دل

nastaran

تمام وبلاگاتو خوندم چقدربهم شبیهیم ...دغدغه هامون ...منم مثل تو از همه خسته ام ...و هیچ کسازم راضی نیست .از خودم متنفرشدم.