آخرین آرزو ؟!

دامن حریر خدا . . .

 

یه وقتایی که زمین و زمان بهم تنگ می‌شه و وجودم حالمو بهم می‌زنه...
یه وقتایی که می‌بینم هیشکی ِ هیشکی رو ندارم و خودمم از خودم خسته‌ام...
یه وقتایی که احساس می‌کنم دیگه تحمل خودم رو ندارم حتی یه لحظه...

دلم می‌خواد می‌شد به آغوش خدا پناه ببرم...
دلم می‌خواست خدا یه دامان حریر داشت که وقتی به آغوشش پناه می‌بردم سرم رو توی حریرش پنهان می‌کردم و نوازش دست‌های خدا رو روی سرم احساس می‌کردم...

دلم نوازش  خدا رو می‌خواد...
دلم آغوش خدا رو می‌خواد...

دلم می‌خواد خدا تنهایی و گمراهی‌ام رو تموم کنه...
                              
                                            همون خدایی که حتی نمی‌دونم هست یا نیست . . .

 

 


الف .چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩

counter for tumblr