آخرین آرزو ؟!

قصه‌گوی فامیل... یادش به خیر...

 

باقی‌مونده‌ی رنگینک رو که از یخچال درآوردم و به مامان که گفتم "دارم تمومش می‌کنم‌ها!" یاد بچگی‌هام افتادم و اینکه بچه که بودم رنگینک دوست نداشتم، حلوا خرمایی رو دوست داشتم... بعد یاد قصه‌ی حلوا‌خرمایی‌ای افتادم که آقای نیاکان برام گفته بود... یاد قصه‌گوی فامیل افتادم که خیلی سال ِ کوچ کرده و از این دنیا رفته... یاد شوق و ذوقی که برای شنیدن قصه‌هاش داشتیم افتادم...
یادش به‌خیر... بیست و خرده‌ای سال پیش، جمعه‌ها به عشق شنیدن قصه‌، رنج حموم رفتن رو تحمل می‌کردم و منتظر شنیدن قصه‌ی وعده‌داده شده می‌موندم...
یادش به‌خیر... چقدر باید منت‌اش رو می‌کشیدیم تا یه قصه بشنویم...

بعد یاد خواهرزاده‌هام افتادم... یاد بچه‌های امروز... بچه‌هایی که هیچ‌وقت نیومدن به ما بگن براشون قصه بگیم... بچه‌هایی که همه‌ی قصه‌های دنیا رو بدون نیاز به تخیل‌، می‌تونن ببینن!
بچه‌هایی که لازم نیست مثل بیست سال پیش ما کلی منت بکشن تا یه قصه بشنون... با یه دکمه و یه سی‌دی و یه کلیک همه‌چی آماده‌ست...
بچه‌هایی که از آژیر قرمز و سفید و پناهگاه چیزی نمی‌دونن...
بچه‌هایی که از تعطیل شدن دبستان‌شون به خاطر بمبارون خاطره‌ای ندارن...
بچه‌هایی که . . .

بچه‌های امروز وقتی بزرگ بشن چه شکلی می‌شن؟ بچه‌هایی که بچگی‌شون این همه با بچگی ما فرق داره... نمی‌تونم تصور کنم... بزرگی بچه‌های امروز رو نمی‌شناسم، برام یه کم غریبه‌ان...

 

پ.ن: بعد از ٨ ماه دارم اینجا حرف می‌زنم...
از بس زمان گذشته حال و هوای اینجا یادم رفته...
فک کنم این مدلی اینجا نمی‌نوشتم! مدلش فرق داشت . . .

 


الف .دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸

counter for tumblr