آخرین آرزو ؟!

امروز . . .


٢۶ آبان...
تولد دو نفر  ِ که برام عزیز بودن و هستن...
یکی‌شون بغل دستی و دوست دو سال دبیرستانم که الان سال‌هاست ازش خبر ندارم فقط گه‌گاه تو تلویزیون می‌بینمش...
و یکی دیگه معلمی که دو سال ِ ازش بی‌خبرم و باید بی‌خبر هم بمونم چون چاره‌ی دیگه‌ای ندارم!!
کاش می‌تونستم اون رو هم تو تلویزیون ببینم و هنوز ازش چیز یاد بگیرم...

 

چقدر دلم برای اون لحظه‌ها تنگ شده... لحظه‌هایی که گذشتن...

 


الف .یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧

counter for tumblr