آخرین آرزو ؟!

ای بابا !

 

بعد از یک سال زنگ زده بهم، نشسته یک ساعت و نیم از بزرگ‌ترین مشکل زندگیش حرف زده... (البته فقط نگران ِ که همچین مشکلی پیش بیاد براش، هنوز پیش نیومده!)

به یاد خودم می‌افتم... بزرگ‌ترین مشکل (احتمالی ِ) زندگی اون رو من همین الان دارم، اما در برابر انبوه مشکلاتم یه چیز کوچولویی ِ که میشه به سادگی ازش گذشت!!

چقدر زندگی‌ها فرق داره...

 


الف .شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧

counter for tumblr