آخرین آرزو ؟!

پنج اعتراف . . . در وقت اضافه!

خب...کسی وبلاگ منُ نمی‌شناسه...آخه بی‌سروصدا میرم وبلاگ بقیه رو می‌خونم٬ معمولا هم کامنت نمیذارم...به خاطر همین نمی‌تونم پنج نفر بعدی رو معرفی کنم...

اما اعتراف‌ها:

۱ـ اسمم المیرا ست.

۲ـ از ازدواج به خاطر حس مالکیتی که اون وسط بوجود میاد بدم میاد...
دوست ندارم هیچ‌وقت فکر کنم مالک قلب و عشق کس ِ دیگه‌ای هستم...
من که یه آدم بی‌نقص و کامل نیستم... اون مرد بیچاره چه گناهی کرده آخه...؟!
دوست ندارم به خاطر ازدواج و زندگی خونوادگی و خودخواهی‌های خودم یه عالمه غل و زنجیر به ذهن و قلب شریک زندگیم ببندم... و چون تا حالا ازدواج بدون غل و زنجیر ندیده‌ام و ظاهرا وجود نداره٬ دلم نمی‌خواد اصلا واردش بشم...

۳ـ عاشق بچه‌هام... آرزو داشتم چند تاشونُ داشتم!
اگه میشد با روش‌های آزمایشگاهی و همانند سازی و ... و بدون هرگونه ازدواجی صاحب بچه بشم حتما این کارُ می‌کردم... بدون اینکه از حرف مردم بترسم!

۴ـ با مورچه‌ها یه همزیستی مسالمت‌آمیز دارم!
یکی از قبیله‌هاشون(!) کنار پنجره‌ی اتاقم٬ تو حیاط ساکن‌اند! به خاطر نزدیکی قلمرومون با هم مراوده و رفت‌و‌آمد داریم و خونواده‌ام از این ارتباط شدیدا ناراحتن!
خـُب آخه من ظرف‌هایی که توشون غذا می‌خورم رو مستقیما نمی‌برم بذارم تو ظرف‌شویی... اول میذارم نزدیک قلمرو مورچه‌ها٬ اون‌ها هم با یه لشکر عظیم میان و بدون جنگ و خونریزی از ظرف غذایی که فقط آغشته به غذاست کلی غنیمت جمع می‌کنن و با دست پر برمی‌گردن سر خونه زندگی‌شون...
همه‌ی اهل خونه از این که ظرف‌هامُ در اختیار مورچه‌ها میذارم شاکی‌ان ولی من میگم چرا وقتی اینا میتونن از همون ذره‌های کوچیک استفاده کنن من بذارم مایع ظرف‌شویی همه‌اش رو حروم کنه و بفرسته تو لوله‌ی فاضلاب ...؟!
بد میگم؟؟!

۵ ـ آخرین آرزو!
آخرین آرزوم (و البته آخرین اعترافم) یه خرده عجیبِ... ولی خب٬ آرزوم  دیگه!
دوست دارم یه مدتی خدمتکار یه دانشمند باشم!!!
یه خدمتکار فکری و غیر فکری...
برای مدت خدمتم(!) کلی برنامه دارم که هم برای خودم  کلی فایده داره هم برای اربابم!
(یه جورایی تصویر قالب وبلاگم هم تصویر تمثیلی ِ این آرزو ِ... اگه تخیل‌تون رو به کار بگیرین!)
ولی حتی اگه به زبون بیارم که یه همچین آرزویی دارم٬ خونواده‌ام  هنگ می‌کنن چه برسه به اینکه بخوام دست به یه همچین عملی بزنم...
[نمی‌دونم... ولی فکر می‌کنم این آرزو تاثیر یکی از قصه‌هایی که تو بچگی خونده‌ام... قصه‌اش رو یادمه٬ اما اسمش یادم نیست... از مجموعه‌ی قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب٬ نوشته‌ی مهدی آذریزدی...]

این هم از اعتراف‌های من!

یه کم شیرین عقلم نه؟!!!

 

پ ن: ممکنه شیما آمادگی ادامه‌ی بازی رو داشته باشه... اگه می‌تونست لینکش رو میذارم...

ــ شیما موافقت کرد.

ــ راستی یادم رفت بگم آقا مهرزاد منُ انداخت تو این هچل! (یعنی برای بازی دعوتم کرد!)


الف .چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

counter for tumblr