آخرین آرزو ؟!

غریق نجات!

می‌گفت حموم که می‌رم٬ پدرم در میاد... تمام حواسم به نجات دادن مورچه‌های گرفتار شده تو سیلابی ِ که راه انداختم... هر کاری هم می‌کنم نمی‌تونم وقتی آب داره می‌برتشون بی‌خیال باشم...

می‌خواست یه فکر اساسی بکنه...  می‌خواست تمام حمومُ سم بزنه تا دیگه مورچه‌ها جلوی چشمش غرق نشن...

... !


الف .یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥

counter for tumblr