آخرین آرزو ؟!

 

"اگر در کلمات درمانده و بی‌پناه و از نفس‌ افتاده‌ی این کتاب کوچک اندک حرمتی هست٬ باری با فروتنی تمام آن را پیشکش می‌کنم به زن‌ها. به همه‌ی زن‌ها. این تنها ساکنان سمت روشن و معصوم و معنادار زندگی."

 (جملات آغازین کتاب "حکایت عشقی بی‌قاف و بی‌شین و بی‌نقطه"٬ نوشته‌ی آقای مصطفی مستور)


وقتی کتاب رو باز کردم این قسمت رو چند بار خوندم...
من یکی از اون‌هایی هستم که او کتاب رو بهشون پیشکش کرده...
این جمله‌ها شروعی بود برای افتادن توی گرداب‌های ذهنی...
گرداب.. گردباد.. گردفکر!!

گاهی دلم می‌خواست یه چند روزی مرد باشم و از چشم یه مرد به زن‌ها نگاه کنم...
دلم می‌خواست تو ذهن یه مرد باشم و با ذهن یه مرد به زن‌ها فکر کنم... بی‌واسطه...
اگرچه این روزها نوشته‌ها و حرف‌های این دنیای مجازی گاهی اون فضایی رو که می‌خوام شبیه‌سازی می‌کنه اما دلم می‌خواست بی‌واسطه باشه...


الف .چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

counter for tumblr