آخرین آرزو ؟!

در ِ تاکسی!

 

این می‌گفت: موقع پیاده شدن از تاکسی٬ اگه کسی بخواد بعد از من پیاده بشه وامیستم٬ در رو براش نگه می‌دارم تا راحت‌تر پیاده بشه٬ بعد میرم...

اون می‌گفت: به من چه سر نفر بعدی چی میاد... اصلا در محکم برگرده رو پاش...
تازه بعضی وقتا عمدا در رو با شتاب ول می‌کنم...
موقع سوار شدن هم حواسم هست که خودم کنار در بشینم تا کسی این بلا رو سرم نیاره!

سومی خنده‌اش گرفته بود: شماها تو زندگی موضوع مهم‌تری ندارین که بهش فکر کنین!؟!


الف .جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

counter for tumblr