آخرین آرزو ؟!

یه جمله!

خیلی وقت بود می‌خواستم بخونمش٬ نمی‌دونم چرا نمی‌شد... اون روز که شروع کردمش٬ تو اولین صفحه‌های کتاب*٬ این جمله‌اش تمام ذهنم رو پر کرد...

 

«مراسم تدفین٬ خاکستری٬ خاک‌آلود٬ آنقدر طول کشید که بالاخره ناچار شدند روی چمن خیس بنشینند. وقتی که قبرکن‌ها رفتند باز هم صدای بیل شنیده می‌شد.
طاهر گفت: پاشو بریم٬ بریم...
ملیحه گفت: کمکم کن پاشم.
آنها به هم چسبیدند. کسی نمی‌توانست بفهمد که کدام‌یک از آنها دارد به دیگری کمک می‌کند.همین که توانستند بایستند ملیحه گفت ... »

تا حالا ندیده بودم کسی زندگی مشترک رو٬ توی یه جمله٬ انقدر زیبا به تصویر بکشه. . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» نوشته‌ی آقای بیژن نجدی 


الف .سه‌شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٦

counter for tumblr