آخرین آرزو ؟!

در راستای دیوانه‌بازی‌های زنجیره‌ای ِ من !

 

پریشب یه چیزی به ذهنم رسید...

اگه پسر بودم و عاشق می‌شدم یه سری دیوونه‌بازی دبش انجام می‌دادم!
مثلا ترانه‌هایی که حس و حال و حرفای من توش بود رو انتخاب می‌کردم، ماشینم رو برمی‌داشتم (اگه ماشین نداشتم هم از یکی امانت می‌گرفتم!) می‌رفتم دم خونه‌ی خانوم محبوب و صدای پخش ماشین رو بلند می‌کردم و در ماشین رو باز می‌کردم و ترانه‌های انتخابی رو می‌پخشیدم!
یا اگه صدایی داشتم و از آواز چیزی سرم می‌شد و در موسیقی دستی داشتم، هر از گاهی مثل یه آوازه‌خون دوره‌گرد می‌رفتم تو کوچه‌ی خانوم محبوب و ترانه‌هایی که حرفای من رو بازگو می‌کرد رو مثل یه دوره‌گرد تو کوچه‌شون می‌خوندم!!

دخترا (یا بهتره بگم بعضی از دخترا) از این دیوونه‌بازی‌ها بدشون نمیاد... یه جورایی ته دلشون لبخند هم می‌زنن هر چند اگه رو زبون بگن دیوونه!!

بماند که بنده یه معلمی دارم (که قراره خیلی چیزا ازشون یاد بگیرم) که یقینا این دیوونه‌بازی رو مردم‌آزاری می‌دونن! چون ایشون انقدر روی آزار ندادن مردم به وسیله‌ی صوت حساسند که گوشی‌شون همیشه سایلنت ِ! چه توی خونه چه توی تاکسی و اتوبوس چه هر کجا!
چون می‌گن صداش ممکنه بقیه رو آزار بده!
حالا اینکه من با یه همچین افکاری چطوری شاگرد ایشونم الله اعلم!
البته ناگفته نمونه که ایشون نه با موسیقی میونه‌ای دارن و نه با عشق!

__________________________________________________________________

پ.ن:
ببین این روز "دختر"ی اومدیم از چه چیزایی حرف می‌زنیم! که اگه پسر بودیم چنان می‌کردیم و چنین!!


 *  *  *

بعدا نوشت:

دلم می‌خواد همه نوشته‌هام رو خط‌خطی کنم . . .

حالم خوب نیست . . .


الف .شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩

counter for tumblr