آخرین آرزو ؟!

 

 

اگه بین ساعت ٧ و ٨ شب داشتی از یه خیابون باریک رد می‌شدی و نگاهت افتاد به یه خانوم که روی لبه‌ی باغچه‌ی یه خونه نشسته و داره یه چیزی روی کاغذ می‌نویسه چه فکری در موردش می‌کنی؟!


امشب، بین ساعت ٧ و ٨ شب، قبل از تقاطع فاطمی و ولیعصر، تو خیابون باریکِ صدر، کنار ساختمون سابق آموزشگاه‌مون، یه یک ساعتی نشسته بودم رو لبه‌ی باغچه‌ و تو نور تابلوی وکلای پایه یک(!) می‌نوشتم!
رهگذرها جوری نگاهم می‌کردن که به خودم گفتم اگه نشسته بودم و گدایی می‌کردم انقدر براشون عجیب نبود که نشستم و می‌نویسم!!

گدایی طبیعی‌تر از نوشتن کنار خیابون ِ؟!

چرا هیشکی دیوونه‌ها رو درک نمی‌کنه؟!!

 

 


الف .سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩

counter for tumblr