آخرین آرزو ؟!

. . .

 

اه ... داغونم، داغون...

با حس و حال داغون یه پست طولانی تو این بلاگ‌اسکای ِ محبوب تایپ کنی بعد یهو نفهمی چرا نصفه‌ای که بعد از وارد شدن به چرک‌نویس‌ها تایپ کردی پریده و پست بدون اون همه حرف اصلی به روز شده!!

انقدر درب و داغون شدم که باید می‌گفتمش تا خالی بشم...

حتما عیب از خودم بوده می‌دونم،اما تو یه روز مگه یه آدم چقدر تحمل داره واسه اشتباهات خودش و به دیوار خوردن‌هاش...


 بعدا نوشت:

"داغون" واژه‌ی دقیقی نبود!
غلظتش زیاد بود...
نباید به کار می‌بردمش.
اون لحظه چون همه‌ی حرفایی که نوشته بودم دود شده بود رفته بود هوا اعصابم خرد بود و به خاطر غلظت زیاد احساسات ِ اون لحظه واژه‌ی مناسبی رو بکار نبردم...


الان خوبم

لبخند


الف .یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩

counter for tumblr