آخرین آرزو ؟!

یه یادداشت خودگشوده تو یه وبلاگ خصوصی‌تر . . .

 

 

آدم‌های عاقل نمیان این حرفا رو تو وبلاگ‌شون بنویسن اما من که عاقل نیستم!


فک کن! یه دختر ٢٩ ساله باشی و یه پسر ٢٢ ساله پاشو بکنه تو یه کفش که با هم ازدواج کنیم!!

اتفاقی بود آشنایی‌مون...
برادرش معتاده ... یه واسطه من رو بهش معرفی کرده بود که شاید بتونم بهش کمک کنم...
می‌خواد با دوستاش یه NGO بزنه برای حمایت از خانواده‌‌های معتادها... می‌خواست همکاری کنم باهاشون...
قرار شد برای همکاری یه قرار بذاریم و صحبت کنیم.
خب گذاشتیم.

تو همین چند روزه‌ که آشنا شدیم نمی‌دونم سرش به کجا خورده!

یه پسر ۶٧ ای! با یه دختر ۶٠ ای!!

سه چهار سال پیش هم شبیه این اتفاق افتاده بود برام! یه همکلاسی ۶٧‌ای بدون اینکه بدونه من چند ساله هستم دل از دست داده بود!
بعد که سن‌ام رو فهمید همه‌ی محبت و علاقه‌اش دود شد رفت هوا!!

نمی‌دونم محبت و علاقه‌ی این یکی دوست‌مون کی دود می‌شه می‌ره هوا!

اصلن ِ اصلا هم زیبا نیستم اما نمی‌دونم چرا همچین اتفاقاتی می‌افته!
(با پارتی‌‌بازی گفتم زیبا نیستم وگرنه عادت دارم رک‌تر از این صحبت کنم و بگم زشتم!)

خلاصه این بچه بدجوری پاشو کرده تو این کفش و رفته با خانواده‌اش هم حرف زده!
و عجیب این ِ که مادرش و خانواده‌اش مخالفتی نکردن!!!

یاللعجب!



ما  هم فعلا داریم با لبخند به کاراش نگاه می‌کنیم...


اگه یه دختر عاقل و منطقی جای من بود بدون هیچ تاخیری می‌گفت "نه"  وُ  والسلام!

ولی من نه عاقلم و نه منطقی!!

با عرض پوزش!!!

 

بعدا نوشت:

خب من گفتم :

اگه یه دختر عاقل و منطقی جای من بود بدون هیچ تاخیری می‌گفت "نه"  وُ  والسلام!
ولی من نه عاقلم و نه منطقی!!

و این معنی‌اش این نبود که بنده فردا لباس عروس می‌پوشم!!
معنی‌اش این بود که عجله نمی‌کنم و فوری و بدون فوت وقت به طرف نمی‌گم "نه، امکان نداره..."
بلکه مهلت می‌دم هم به اون هم به خودم... که بیشتر فکر کنیم، بیشتر مسائل رو بالا و پایین کنیم و تصمیم مطمئنی بگیریم...
چون اکثر دخترها یا کلا مردم اگه چنین مسئله‌ای بگذارن جلوشون فوری می‌گن"نه! امکان نداره!" و من خیلی شبیه اکثر مردم نیستم...

به خاطر این گفتم نه منطقی‌ام و نه عاقل که منطق و عقل حکم می‌کنه طبق عرف عمل کنی و خودت رو انگشت‌نما نکنی...
و همین که من درجا نزدم تو ذوق طرفم و نگفتم "نه، امکان نداره!" یعنی طبق عرف عمل نکردن.

مهلتی دادیم به خودمان و نتیجه جالب بود.
این پسر خوب به این نتیجه رسید که اگرچه اختلاف سنی نمی‌تونست مشکلی بین ما بوجود بیاره و اون همه چیز رو همین طوری عالی می‌دید اما اختلاف سطح مالی‌مون می‌تونه شدیدا دچار مشکل‌مون کنه و پدرم حق داره به خاطر شرایط نامساعد مالی اون مخالفت کنه!

خلاصه همه چیز به پایان رسید...

نوشتن این موضوع توی وبلاگ به خاطر این بود که دوست داشتم این صبوری و بدون عجله و غیرعرفی برخورد کردن رو بلند بلند تجربه کنم!
دوست داشتم با تعجب نگاهم کنید و بگید فلانی داری چی‌کار می‌کنی؟!!
دوست داشتم ...

این پسر خوب زود کم آورد و جلوی مسائل مالی عقب‌نشینی کرد وگرنه هنوز می‌شد مسئله رو فارغ از عرف بررسی کرد...

می‌گن پیامبر الگو و اسوه‌ی مسلمون‌ها باید باشه...
مگه خود پیامبر و همسرش چنین تجربه‌ای رو نداشتن؟!
چرا ما انقدر زنجیر عرف به دست و پامون بستیم؟

 

 

«البته فقط و فقط یه بررسی بود وگرنه من قید ازدواج رو مدت‌هاست زده‌ام!»



الف .یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩

counter for tumblr