آخرین آرزو ؟!

و این قصه ادامه دارد . . .

 

دلم گرفته ... تا اینجا ... آره همین جاها تقریبا ...
تا اینجا؛ تا گردنم، تا گلوم، تا حنجره‌ام ...
فکر کنم شده بغض ...
اگه برسه به چشام می‌شه گریه فکر کنم ...
بعد می‌ریزه بیرون ... سرریز می‌شه ...
بعد یه کم خالی می‌شه دلم ...
تا اینکه دوباره پر بشه ... دوباره بگیره ...
دوباره بیاد بالا تا برسه به گلو ... که بشه بغض ...
تا بازم بره بالاتر تا برسه به چشما ...
تا سر ریز بشه ... تا یه کم خالی بشه ...
تا اینکه دوباره پر بشه و  . . .

.
.
.

 بعدا نوشت:
ولی وای به وقتی که حتی هق‌هق و زار زدن هم یه کم خالی‌ات نکنه که آروم بگیری...


الف .جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

counter for tumblr