آخرین آرزو ؟!

حدیث مفصل

 

ببین روزهای دیگه چه حال و وضعی داشتم که این یک هفته آوارگی برام حکم سرزمین موعود رو داشته!!

تو خود بخوان از این مجمل!


المیرا .جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٦

کابوس یا حسرت؟

 

بعضیا یه کسایی رو دوست دارن که کابوسشون از دست دادنشونه.

بعضیا هیچ وقت اون کسا رو نداشتن و همیشه در آرزوی داشتن شون بودن،

اما خب کابوس از دست دادنشون رو هم نداشتن.

حالا یه سوال اینه، تحمل کابوس بهتره یا آرزو و حسرت؟!

من اگه دست خودم بود کابوس رو انتخاب می کردم.

اما قسمتم همیشه حسرت بوده... 


المیرا .سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٦

رفتنی ام

 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

 

به خدا می برم از شهر شما 

دل شوریده و دیوانه ی خویش...!

 

فروغ فرخزاد


المیرا .شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٦

شب آرزوها ...

 

آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

صبر و آرام تواند به من مسکین داد؟!

 

دوستی که سرآمد صبره، گفته تکرار صدباره ی این بیت مشق امشب مون باشه... 

 

آنکه رخسار تو را... 

صبر و آرام تواند... 


المیرا .جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩٦

 

.

دل گرفتگی صبح و ظهر و دم غروب و نیمه شب نداره،

وقتی می گیره گرفته دیگه؛

می خواد غروب جمعه باشه، می خواد سه نصف شب بین یکشنبه و دوشنبه...


المیرا .دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٦

تو این دقایق آخر سال ...

 

گرچه فارغ 

ز ِ تَب ِ خانه تکانی شده ام

فرش پا خورده ی دل را

بِتِکانم،

هنر است... 

 

شعر از "محمد بزاز"

اما حرف دل من بود...

 


المیرا .دوشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩٥

آخرین شب سال

 

آخرین تاریکی ِ سال ۹۵ئه... آخرین شب سال.

تنهام

و می خوام در مورد یک سالی که گذشت بلند بلند با تنها کسی که برام مونده حرف بزنم...

می خوام از دردهایی که تو این یکسال کشیدم براش بگم و از کسایی که باعث این دردها شدن...

می خوام بی سانسور و راحت گریه کنم و درد دل کنم براش...

می خوام یکم دلم رو سبک کنم...

 


المیرا .یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٥

دردهای بزرگ...

 

درد عید کم بود، درد روز زن و مادر هم بهش اضافه شد...

حیف که نمیشه حرف زد وگرنه دوست داشتم امروز طومار بنویسم.

هیچ جا هم نمیشه حرف زد، نه تو این وبلاگ، نه تو اون وبلاگ، نه تو جمع دوستهای سابق... 

فقط میشه بغض کرد و ریخت درون.

 


المیرا .یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٥

 

 

درد ِ بزرگیه درد ِ تنفر از خونواده...

درد ِ  دردناکیه...

دور باد از همه.


المیرا .یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٥

خام ِ سوخته ...

 

 

در من پیرزنی زندگی می کند که به اندازه ی کودکی خام است...

 


المیرا .شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥

برنامه اینه:

 

دیگه پی خوشبختی نمی گردم

اگر هم باشه برای من نیست...


المیرا .شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥

 

 

بعضیا می خوان مرهم باشن ..  

اما روزگار یه بازی ای در میاره که

                                 می بینی شدن یه زخم تازه ... 


المیرا .چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥

چله تمام شد

 

چله‌ی سکوت گرفته بودم ... چله‌ی ننوشتن، حرف نزدن!
یه عالمه حرف برای نوشتن ِ اینجا به ذهنم میومد اما جلوی خودم رو می‌گرفتم.

قرارم با خودم تا دیروز بود...
الان تو ذهنم پر از سکوته، چیزی برای گفتن ندارم!  :l


المیرا .شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥

مرگا



یا بفرما به سرایم

یا بفرما به سر، آیم

غرضم وصل تو باشد

چه تو آیی چه من آیم

 


 


المیرا .چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٥

. . . آرزوست

 

تصور عُموم اینه که دختری که به سن من باشه و ازدواج نکرده باشه بزرگترین آرزوش یه همسر خوبه...

اما من همون دخترم که بزرگ ترین آرزوهام داشتن یه خواهر خوب،یه مادر و پدر خوب و فهمیده و شاید یک برادر خوبه.

آرزوی اون دخترها شدنی تر از آرزوی محالِ من به نظر می رسه...


المیرا .پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٥

تساوی تلخ

 

مردهای زندگی من = دردهای زندگی من 


المیرا .دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٥

بعضی وقتا دیگه دیره ...

 

نسرین تو پیامکش نوشته:
"من فقط سعی کردم که از پیله بیارمت بیرون ولی تا وقتی خودت نخوای پروانه نمی‌شی..."

جوابم سکوت بود

شاید حواسش نیست که کرمی که تو پیله مرده دیگه هیچ‌وقت پروانه نمی‌شه...



المیرا .پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥

"این ایمیلمه، می‌خونم، خواستی جواب می‌دم..."


این روزها نمی‌تونم حرف بزنم،
گاهی فقط می‌تونم بنویسم ... تو وبلاگ‌هام فقط!
اونم خیلی نه، با اینکه یکی دو تا بازدیدکننده بیشتر هم ندارم ولی بازهم نمی‌تونم هرچی تو دلم هست رو بنویسم چون می‌ترسم جلب ترحم تعبیر بشه...
کلا دهانم دوخته باید!!

یه دوست دبیرستانی که بعد از سالها به مدد تلگرام پیدام کرده بهم می‌گه زنگ بزنم جواب می‌دی؟ حرف می‌زنی؟
می‌گم نه.. دیگه فقط مکتوب می‌تونم حرف بزنم،
ایمیلش رو بهم می‌ده و می‌گه "این ایمیلمه، می‌خونم، خواستی جواب می‌دم..."

آخ که کاش این یه جمله‌ی آخر رو از خدا می‌شنیدم...
الان فقط به جواب‌های اون احتیاج دارم...


المیرا .چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٥

22 خرداد



نامبارک ...

 


المیرا .شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥

وسوسه ...

 

تمایل شدیدی به از بین بردن متعلقات و هر چی اثر و ردپا ازم هست دارم. از وبلاگ‌ها و ایمیل ِ دنیای مجازی بگیر تا هر چی تو دنیای واقعی دارم، هر چی... همه چی.
هنوز دارم با این وسوسه مبارزه می‌کنم،
اما ...



المیرا .جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥

 


خیلی وقت ِ لذت بردن رو از یاد برده‌ام... کوچیک و بزرگش هم فرقی نداره.

فقط نمی‌فهمم چرا تموم نمی‌شم؟!


 


المیرا .پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٥

نمی‌دونم از کی اما برای خودم می‌نویسم:


مراقب حرف‌هایمان باشیم
وقتی زده شدند،
فقط قابل بخشش هستند
نه فراموش شدن.


 


المیرا .یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥

تنهایی و کار و کتاب


نمی‌دونم چرا گاهی یادم می‌ره تنهایی تنها چیزیِ که دارم...
باید بیشتر به خودم یادآوری کنم...

همچنان تنهایی‌ام رو با کتاب پر می‌کنم...

یه سری آدم هستن تنهایی‌شون رو با کار پر می‌کنن،
اون‌ها وضع‌شون بهتر از من باید باشه...

 


المیرا .پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٥

مسکّن ممنوع!


بذار از درد بمیرم

دیگه مرهم نمی‌خوام

 


المیرا .سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٥

بسه دیگه، بسه

 نمی‌فهمم چرا زنده‌ام ... !؟



پ.ن:
از 17 متنفرم
از 35 متنفرم
از خرداد متنفرم
از خودم متنفرم


المیرا .دوشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٥

شرمنده، فقط برای خودم.


المیرا .یکشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٥

. . .


وقتی هیچی آرومم نمی‌کنه ...

 خدایا تو آرومم می‌کنی؟


المیرا .شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥

راحیل

 

گاهی تنها راه کوچ از خود ِ
کاش می‌شد از خودم کوچ کنم...

 
 


المیرا .پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٥

والا !

 

خیلی سال پیش،
دلم زندگی می‌خواست
اما زندگی منو نمی‌خواست ...


حالا دیگه دلم زندگی نمی‌خواد
اما نمی‌دونم این زندگی لعنتی چی از جونم می‌خواد که ولم نمی‌کنه!



المیرا .یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥

دوباره کتاب‌خوانی

 
 

این روزها تنهایی‌ام رو با کتاب پر می‌کنم

کتاب‌ها رو از این‌جا می‌خرم

یکم تنهایی گرونیه!
البته نه نسبت به کتاب‌های کاغذی، فقط نسبت به وضعیت موجود من! 
و نسبت به سرعت خوندن ِ من!

از این‌جور پرکردن تنهایی‌ام راضی نیستم... 
خیلی دارم ضرر می‌دم...




المیرا .پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٥

 

پرگویی کافی ِ

یک ماه سکوت فعلا

تا بعد . . . 
قرار بود ماه شعبان ماه سکوت باشه
ماه وارد نشدن به بحث و جدل
دیروز و دیشب خلافش عمل کردم 
امیدوار باشم به روزهای بعد؟!
 
پ.ن: یک ماه سکوتم به وبلاگ‌نویسی ربط نداشت،
به حرف زدن‌های زندگی روزمره‌ام مربوط بود... 

المیرا .سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٥

یاد مرگ

 

گوش کن!
سکوت سنگین آرامستان را می‌شنوی؟!
مرگ جایی در حوالی زندگی
منتظر من و توست...
چقدر آماده‌ای؟



 متن بیلبوردی در بهشت زهرا...




المیرا .چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥

counter for tumblr