آخرين آرزو ؟!






















منوی وبلاگ
صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
الف .


آرشیو وبلاگ
دی ۸۸
آذر ۸۸
امرداد ۸۸
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥


لینک دوستان
هفت روز
طراح قالب : هانیه

آمار و خروجی
  RSS 2.0  





لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

 

من از خودم خسته‌ام و بقیه از من . . .

 

 


الف .یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸

گریه‌ی بی‌شیون می کنیم!

 

شمع این مسئله را بر همه کس روشن کرد

که توان تا به سحر گریه‌ی بی‌شیون کرد




حالا شب تا سحر یا سحر تا شب . . . مهم این ِ که بی‌شیون باشه . . .

 


الف .چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸

. . .

 

 

دوستش می‌دارم ... و دیگر هیچ!

 

 


الف .سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸

درس!

 

دیروز از  دوستم و خاله‌اش یاد گرفتم میشه تنها بود اما تنها نبود!
میشه تنها بود اما تنها نموند...
میشه تنها بود اما تنها نمرد!



چقدر قشنگ ِ که یه آدم معمولی بعد از مرگش هم به دیگران یاد بده چیزهایی رو که لازم دارن برای زندگی بدونن...
نه اینکه معروف باشن... نه اینکه کتاب‌های زیادی نوشته باشن...
فقط و فقط با نحوه‌ی زندگی‌شون!

 


الف .جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸

قصه‌گوی فامیل... یادش به خیر...

 

باقی‌مونده‌ی رنگینک رو که از یخچال درآوردم و به مامان که گفتم "دارم تمومش می‌کنم‌ها!" یاد بچگی‌هام افتادم و اینکه بچه که بودم رنگینک دوست نداشتم، حلوا خرمایی رو دوست داشتم... بعد یاد قصه‌ی حلوا‌خرمایی‌ای افتادم که آقای نیاکان برام گفته بود... یاد قصه‌گوی فامیل افتادم که خیلی سال ِ کوچ کرده و از این دنیا رفته... یاد شوق و ذوقی که برای شنیدن قصه‌هاش داشتیم افتادم...
یادش به‌خیر... بیست و خرده‌ای سال پیش، جمعه‌ها به عشق شنیدن قصه‌، رنج حموم رفتن رو تحمل می‌کردم و منتظر شنیدن قصه‌ی وعده‌داده شده می‌موندم...
یادش به‌خیر... چقدر باید منت‌اش رو می‌کشیدیم تا یه قصه بشنویم...

بعد یاد خواهرزاده‌هام افتادم... یاد بچه‌های امروز... بچه‌هایی که هیچ‌وقت نیومدن به ما بگن براشون قصه بگیم... بچه‌هایی که همه‌ی قصه‌های دنیا رو بدون نیاز به تخیل‌، می‌تونن ببینن!
بچه‌هایی که لازم نیست مثل بیست سال پیش ما کلی منت بکشن تا یه قصه بشنون... با یه دکمه و یه سی‌دی و یه کلیک همه‌چی آماده‌ست...
بچه‌هایی که از آژیر قرمز و سفید و پناهگاه چیزی نمی‌دونن...
بچه‌هایی که از تعطیل شدن دبستان‌شون به خاطر بمبارون خاطره‌ای ندارن...
بچه‌هایی که . . .

بچه‌های امروز وقتی بزرگ بشن چه شکلی می‌شن؟ بچه‌هایی که بچگی‌شون این همه با بچگی ما فرق داره... نمی‌تونم تصور کنم... بزرگی بچه‌های امروز رو نمی‌شناسم، برام یه کم غریبه‌ان...

 

پ.ن: بعد از ٨ ماه دارم اینجا حرف می‌زنم...
از بس زمان گذشته حال و هوای اینجا یادم رفته...
فک کنم این مدلی اینجا نمی‌نوشتم! مدلش فرق داشت . . .

 


الف .دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸

خسته . . .

 

من از خودم خسته‌ام...

برای خودم خسته‌ام...

 

به خودم که می‌رسم خسته‌ام: از خودم، برای خودم...

 

 


الف .چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧

خدایم مرده . . .

 

دیشب بر مزار خدایم می‌گریستم . . .


الف .جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

امروز . . .


٢۶ آبان...
تولد دو نفر  ِ که برام عزیز بودن و هستن...
یکی‌شون بغل دستی و دوست دو سال دبیرستانم که الان سال‌هاست ازش خبر ندارم فقط گه‌گاه تو تلویزیون می‌بینمش...
و یکی دیگه معلمی که دو سال ِ ازش بی‌خبرم و باید بی‌خبر هم بمونم چون چاره‌ی دیگه‌ای ندارم!!
کاش می‌تونستم اون رو هم تو تلویزیون ببینم و هنوز ازش چیز یاد بگیرم...

 

چقدر دلم برای اون لحظه‌ها تنگ شده... لحظه‌هایی که گذشتن...

 


الف .یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧

ای بابا !

 

بعد از یک سال زنگ زده بهم، نشسته یک ساعت و نیم از بزرگ‌ترین مشکل زندگیش حرف زده... (البته فقط نگران ِ که همچین مشکلی پیش بیاد براش، هنوز پیش نیومده!)

به یاد خودم می‌افتم... بزرگ‌ترین مشکل (احتمالی ِ) زندگی اون رو من همین الان دارم، اما در برابر انبوه مشکلاتم یه چیز کوچولویی ِ که میشه به سادگی ازش گذشت!!

چقدر زندگی‌ها فرق داره...

 


الف .شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧

هری پاتر!

 

جی.کی.رولینگ و دنیایی که خلق کرده من رو به یاد دنیای خودمون و خالق‌اش می‌اندازه...
یادم  ِ یکی از معلم‌هامون می‌گفت: یه مدل باید توش ناسازگاری نباشه... اگه بین اجزای یه مدل تناقض و ناسازگاری باشه اون مدل رد می‌شه...
جی.کی.رولینگ خیلی سعی کرده ناسازگاری تو مدلش نباشه و تقریبا هم موفق بوده (تقریبا اما نه کاملا)

خلاقیت چیز شگفت‌آوری ِ ... و البته مجذوب کننده.

 


الف .پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧

 

. . .

یه خرده بی‌انصافی نیست که جای یه زخم بعد از دو سال هنوز درد بگیره؟!

 

(بقیه‌اش سانسور شد! شاید متاسفانه!!)

 


الف .دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧

عنوان نداریم!

 

"من می‌میرم برای این که کسی  _حالا هر کجا که هست_ عین خودش باشد وقتی که آن‌جا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی‌ارزند مخفی نکند. یا از ترس این‌که دیگران چه قضاوتی درباره‌اش می‌کنند؛ خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد یا آن طوری که هست، خودش را نشان ندهد."

 


از کتاب کافه پیانو نوشته‌ی آقای فرهاد جعفری... همین چند دقیقه پیش داشتم می‌خوندم٬ از این تیکه‌اش خوشم اومد...


الف .سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧

مرگ در گمراهی . . .

  

           بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
                                                               خامیم و درد ما، از کال چیدن است...

      

                                                                                          (از قیصر امین پور)


الف .شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧

روزنه

 

چه کسی می‌داند که تو در پیله‌ی تنهایی خود تنهایی؟

چه کسی می‌داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟



الف .پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

خسته

 

خسته شدم از بس ناله کردم... خسته شدم از بس به جز ناله کاری نکردم...
بس ِ دیگه٬ بس ِ...


الف .دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

خیلی وقتا . . .


بعضی وقتا٬ که گاهی میشه خیلی وقتا٬ دلم می‌خواد زندگی رو بالا بیارم...
 
 

  
 آخ که چقدر دلم می‌خواد با مریم حرف بزنم... اون مستِ زندگی ِ تازه‌اش ِ... روحش هم خبر نداره...

 راستی همسایه... اینجا فقط برای دل خودم می‌نویسم... اگه دقت کنی بازدیدکننده‌‌ای هم ندارم...


الف .یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

SURE

Are you sure you want to delete ... ?  1

  ... No

همه‌ی مشکلاتم از همین sure شروع شده...  


الف .یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

نبودن

 

«مرگ» نه٬ اما مشتری «عدم» هستم... با فرض اینکه یکی نباشن...

 


الف .دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

دلزده از لیلیا . . .


خیـــــــلی دلم گرفته از خیلیــــــــــا . . .

 


الف .چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧

د . . . و . . . ر

 

دارم ازت دور می‌شم٬ دور  ِ  دور  ِ  دور  . . .


الف .سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦

شاید . . .

 

شاید این جمعه بیاید ... شاید

 

 


الف .پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦

تلخ


این روزا چرا این جوری شده‌م؟!
خدایا... نمی‌خوای یه نگاه بکنی بهم؟!
اگه تو هم نباشی دیگه چیزی نمی‌مونه برام...



اگه تو نباشی٬ حالا هرکسی هم که باشه٬ یه چیزی کم  ِ ... یه چیزی که دیدن هر چیزی تو اون وضعیت ته‌ش تلخ ِ...
این روزا همه چیز ته‌ش تلخ ِ...



دلم می‌خواد نگاهت رو ببینم...

الف .دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦

 

"اگر در کلمات درمانده و بی‌پناه و از نفس‌ افتاده‌ی این کتاب کوچک اندک حرمتی هست٬ باری با فروتنی تمام آن را پیشکش می‌کنم به زن‌ها. به همه‌ی زن‌ها. این تنها ساکنان سمت روشن و معصوم و معنادار زندگی."

 (جملات آغازین کتاب "حکایت عشقی بی‌قاف و بی‌شین و بی‌نقطه"٬ نوشته‌ی آقای مصطفی مستور)


وقتی کتاب رو باز کردم این قسمت رو چند بار خوندم...
من یکی از اون‌هایی هستم که او کتاب رو بهشون پیشکش کرده...
این جمله‌ها شروعی بود برای افتادن توی گرداب‌های ذهنی...
گرداب.. گردباد.. گردفکر!!

گاهی دلم می‌خواست یه چند روزی مرد باشم و از چشم یه مرد به زن‌ها نگاه کنم...
دلم می‌خواست تو ذهن یه مرد باشم و با ذهن یه مرد به زن‌ها فکر کنم... بی‌واسطه...
اگرچه این روزها نوشته‌ها و حرف‌های این دنیای مجازی گاهی اون فضایی رو که می‌خوام شبیه‌سازی می‌کنه اما دلم می‌خواست بی‌واسطه باشه...


الف .چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

شبان‌گونه . . .


 

 

بهش بگو...

بگو حتی اگه خوبی من رو دوست نداشته باشه من خوبی رو دوست دارم...

 



«شبان‌گونه»‌هایم تو را موسی نمی‌کند که٬... می‌کند؟!

 


الف .سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦

 


خودت گفتی انّ علینا للهدی... نگفتی؟

 

.  .  .

 بدجوری دلم گرفته... نه از زمین٬ نه از زمون! که از خودم...
 از خودم و کارای خودم...
اگه هدایتم نکنی نابود می‌شم...
      

,

الف .جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

دام رو پهن نمی‌کنی؟!


دلبری‌های یلدا رو می‌بینی؟!

خب چرا تو یه کم دلبری نمی‌کنی؟!

اگه یه کوچولو دلبری کنی دلم سرتاپا عاشق میشه... امتحان نمی‌کنی؟! 



جز تو کسی سزاوار عشق نیست...


الف .پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

یک سالگی

 اینجا یک ساله شد... اولین وبلاگم  ِ که یک سال مداوم ادامه پیدا کرده و یک ساله شده...

اما حس خاصی ندارم...

 شب یلدای من هنوز صبح نشده...


الف .جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦