من از خودم خستهام و بقیه از من . . .

شمع این مسئله را بر همه کس روشن کرد
که توان تا به سحر گریهی بیشیون کرد
حالا شب تا سحر یا سحر تا شب . . . مهم این ِ که بیشیون باشه . . .
دیروز از دوستم و خالهاش یاد گرفتم میشه تنها بود اما تنها نبود!
میشه تنها بود اما تنها نموند...
میشه تنها بود اما تنها نمرد!
چقدر قشنگ ِ که یه آدم معمولی بعد از مرگش هم به دیگران یاد بده چیزهایی رو که لازم دارن برای زندگی بدونن...
نه اینکه معروف باشن... نه اینکه کتابهای زیادی نوشته باشن...
فقط و فقط با نحوهی زندگیشون!
باقیموندهی رنگینک رو که از یخچال درآوردم و به مامان که گفتم "دارم تمومش میکنمها!" یاد بچگیهام افتادم و اینکه بچه که بودم رنگینک دوست نداشتم، حلوا خرمایی رو دوست داشتم... بعد یاد قصهی حلواخرماییای افتادم که آقای نیاکان برام گفته بود... یاد قصهگوی فامیل افتادم که خیلی سال ِ کوچ کرده و از این دنیا رفته... یاد شوق و ذوقی که برای شنیدن قصههاش داشتیم افتادم...
یادش بهخیر... بیست و خردهای سال پیش، جمعهها به عشق شنیدن قصه، رنج حموم رفتن رو تحمل میکردم و منتظر شنیدن قصهی وعدهداده شده میموندم...
یادش بهخیر... چقدر باید منتاش رو میکشیدیم تا یه قصه بشنویم...
بعد یاد خواهرزادههام افتادم... یاد بچههای امروز... بچههایی که هیچوقت نیومدن به ما بگن براشون قصه بگیم... بچههایی که همهی قصههای دنیا رو بدون نیاز به تخیل، میتونن ببینن!
بچههایی که لازم نیست مثل بیست سال پیش ما کلی منت بکشن تا یه قصه بشنون... با یه دکمه و یه سیدی و یه کلیک همهچی آمادهست...
بچههایی که از آژیر قرمز و سفید و پناهگاه چیزی نمیدونن...
بچههایی که از تعطیل شدن دبستانشون به خاطر بمبارون خاطرهای ندارن...
بچههایی که . . .
بچههای امروز وقتی بزرگ بشن چه شکلی میشن؟ بچههایی که بچگیشون این همه با بچگی ما فرق داره... نمیتونم تصور کنم... بزرگی بچههای امروز رو نمیشناسم، برام یه کم غریبهان...
پ.ن: بعد از ٨ ماه دارم اینجا حرف میزنم...
از بس زمان گذشته حال و هوای اینجا یادم رفته...
فک کنم این مدلی اینجا نمینوشتم! مدلش فرق داشت . . .
من از خودم خستهام...
برای خودم خستهام...
به خودم که میرسم خستهام: از خودم، برای خودم...
٢۶ آبان...
تولد دو نفر ِ که برام عزیز بودن و هستن...
یکیشون بغل دستی و دوست دو سال دبیرستانم که الان سالهاست ازش خبر ندارم فقط گهگاه تو تلویزیون میبینمش...
و یکی دیگه معلمی که دو سال ِ ازش بیخبرم و باید بیخبر هم بمونم چون چارهی دیگهای ندارم!!
کاش میتونستم اون رو هم تو تلویزیون ببینم و هنوز ازش چیز یاد بگیرم...
چقدر دلم برای اون لحظهها تنگ شده... لحظههایی که گذشتن...
بعد از یک سال زنگ زده بهم، نشسته یک ساعت و نیم از بزرگترین مشکل زندگیش حرف زده... (البته فقط نگران ِ که همچین مشکلی پیش بیاد براش، هنوز پیش نیومده!)
به یاد خودم میافتم... بزرگترین مشکل (احتمالی ِ) زندگی اون رو من همین الان دارم، اما در برابر انبوه مشکلاتم یه چیز کوچولویی ِ که میشه به سادگی ازش گذشت!!
چقدر زندگیها فرق داره...
جی.کی.رولینگ و دنیایی که خلق کرده من رو به یاد دنیای خودمون و خالقاش میاندازه...
یادم ِ یکی از معلمهامون میگفت: یه مدل باید توش ناسازگاری نباشه... اگه بین اجزای یه مدل تناقض و ناسازگاری باشه اون مدل رد میشه...
جی.کی.رولینگ خیلی سعی کرده ناسازگاری تو مدلش نباشه و تقریبا هم موفق بوده (تقریبا اما نه کاملا)
خلاقیت چیز شگفتآوری ِ ... و البته مجذوب کننده.
. . .
یه خرده بیانصافی نیست که جای یه زخم بعد از دو سال هنوز درد بگیره؟!
(بقیهاش سانسور شد! شاید متاسفانه!!)
"من میمیرم برای این که کسی _حالا هر کجا که هست_ عین خودش باشد وقتی که آنجا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمیارزند مخفی نکند. یا از ترس اینکه دیگران چه قضاوتی دربارهاش میکنند؛ خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد یا آن طوری که هست، خودش را نشان ندهد."
از کتاب کافه پیانو نوشتهی آقای فرهاد جعفری... همین چند دقیقه پیش داشتم میخوندم٬ از این تیکهاش خوشم اومد...
بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است...
(از قیصر امین پور)
چه کسی میداند که تو در پیلهی تنهایی خود تنهایی؟
چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟
خسته شدم از بس ناله کردم... خسته شدم از بس به جز ناله کاری نکردم...
بس ِ دیگه٬ بس ِ...
بعضی وقتا٬ که گاهی میشه خیلی وقتا٬ دلم میخواد زندگی رو بالا بیارم...
آخ که چقدر دلم میخواد با مریم حرف بزنم... اون مستِ زندگی ِ تازهاش ِ... روحش هم خبر نداره...
راستی همسایه... اینجا فقط برای دل خودم مینویسم... اگه دقت کنی بازدیدکنندهای هم ندارم...
Are you sure you want to delete ... ? 1
... No
همهی مشکلاتم از همین sure شروع شده...
"اگر در کلمات درمانده و بیپناه و از نفس افتادهی این کتاب کوچک اندک حرمتی هست٬ باری با فروتنی تمام آن را پیشکش میکنم به زنها. به همهی زنها. این تنها ساکنان سمت روشن و معصوم و معنادار زندگی."
(جملات آغازین کتاب "حکایت عشقی بیقاف و بیشین و بینقطه"٬ نوشتهی آقای مصطفی مستور)
وقتی کتاب رو باز کردم این قسمت رو چند بار خوندم...
من یکی از اونهایی هستم که او کتاب رو بهشون پیشکش کرده...
این جملهها شروعی بود برای افتادن توی گردابهای ذهنی...
گرداب.. گردباد.. گردفکر!!
گاهی دلم میخواست یه چند روزی مرد باشم و از چشم یه مرد به زنها نگاه کنم...
دلم میخواست تو ذهن یه مرد باشم و با ذهن یه مرد به زنها فکر کنم... بیواسطه...
اگرچه این روزها نوشتهها و حرفهای این دنیای مجازی گاهی اون فضایی رو که میخوام شبیهسازی میکنه اما دلم میخواست بیواسطه باشه...
بهش بگو...
بگو حتی اگه خوبی من رو دوست نداشته باشه من خوبی رو دوست دارم...
«شبانگونه»هایم تو را موسی نمیکند که٬... میکند؟!
خودت گفتی انّ علینا للهدی... نگفتی؟
. . .
بدجوری دلم گرفته... نه از زمین٬ نه از زمون! که از خودم...
از خودم و کارای خودم...
اگه هدایتم نکنی نابود میشم...
دلبریهای یلدا رو میبینی؟!
خب چرا تو یه کم دلبری نمیکنی؟!
اگه یه کوچولو دلبری کنی دلم سرتاپا عاشق میشه... امتحان نمیکنی؟!
جز تو کسی سزاوار عشق نیست...
اینجا یک ساله شد... اولین وبلاگم ِ که یک سال مداوم ادامه پیدا کرده و یک ساله شده...
اما حس خاصی ندارم...
شب یلدای من هنوز صبح نشده...