آغوش ِ . . .
خدایا سرد ِ این پایین، از اون بالا تماشا کن
اگه میشه فقط گاهی بیا دست منُ "ها" کن!
خدایا سرد ِ این پایین، ببین دستامُ میلرزه
دیگه حتی همه دنیـــــــا به این دوری نمیارزه!
بگو گاهی که دلتنگم از اون بالا تو میبینی
بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی!
کسی اینجا نمیبینه که دنیا زیر چشماتِ
یه عمر ِ یادمون رفته زمین دار مکـــــــــــــافات ِ!
خدایا وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن
شنیدم گرم ِ آغوشت، اگه میشه منم جا کن!
نمیدونم از کی ِ، همکلاسی دوازده سال پیشام برام اساماسش کرد.
و وقتی بهش گفتم خیلی بهم چسبید گفت که وقتی خوندتش دقیقا یاد من افتاده!!
جالب بود ... همین.
این روزها بدجوری دلم آغوش خدا رو میخواد ...
بهم خرده نگیرید ... من خیلی کمتر از اون "شبان" ام ...
پارادوکس قشنگی ِ !
وقتی بمیرم یه نفس راحت میکشم . . .
یه نفس راحت!
میشه ؟ !
بعضیها هستن راهبگی رو انتخاب میکنن .. بعضیهای دیگه هم هستن که راهبگی اونا رو انتخاب میکنه!
نمیشه به دستهی دوم خرده گرفت . . .
تنهایی ِ نازیبای من
میخوام با هر چیزی که میتونم به جون تنهاییام بیفتم و صیقل و جلاش بدم ... درخشان و زیباش کنم تا بتونم بهت هدیه بدم.
قبولش میکنی؟!
خدایا . . .
نمیدانم اینجا که هستم تقدیر من است یا تقصیر من . . .
جمله را نمیدانم از کیست
اما حرف دل منست به تمامی.
با اینحال زلال باش . . .
زلال که باشی
سنگهای کف رودخانهات را میبینند
بر میدارند
و نشانه میروند
درست به سوی خودت...
توضیح:
مال من نیست، نمیدونم مال کیه ... جایی خوندم، خوشم اومد.
الف .چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
هـــــــــــــی . . .
هـیـچ کـس دیـگـــــر تـو نـمـیشـود ... حـتـی خـــودت ... !
همکلاسی دوازده سال پیشم این جمله رو جایی نوشته بود ...
این روزها حرف دل من هم هست ...
امشب . . .
امشب شهادتنامهی عشاق امضا میشود
فردا ز خون پاکشان این دشت دریا میشود
امشب که این بیت رو شنیدم یاد خیلی سال پیش افتادم...
محرم توی تابستون بود ... یه دختر 10 ، 11 ساله بودم که یه چادر سیاه سر میکردم و تک و تنها میرفتم مسجد نزدیک خونهمون ... تا ساعت یک یا حتی دو شب ... تو خونواده کسی اهل مسجد رفتن و این مراسمها نبود و من با شور بچگیام، خودم رو برمیداشتم و تک و تنها میرفتم ...
شاید جسارت تنها بودن و تنها موندن و با تنهایی کنار اومدن و تنهایی تصمیم گرفتن از همون موقعها تو وجودم جوونه زد و رشد کرد...
اون شب عاشورا، توی دسته این بیت رو میخوندن و من با بیتجربگی و بیسوادی اون سن و سال اشتباه فهمیده بودم و اشتباه تکرار میکردم که:
امشب شهادتنامهی هشام امضا میشود
فردا ز خون پاکشان این دشت دریا میشود
بعد از این همه سال شاید خاطرات تمام محرمهای سالهای بعدش از ذهنم پاک شده باشه اما صحنههای شبهای اون سال توی ذهنم روشن و زندهست . . .
و این بیت که ما باید مدام تکرار میکردیم:
امشب . . .
هر کی از اینجا رد شد لطفا جواب بده ...
وقتی دلت گرفته چیکار میکنی؟
بگو ... حتی بیاسم ...
چکنم ؟
دنیا بوی آمدنت را میدهد ...
"کسی" صدای پایت را هم شنیده بود ...
کاش میدانستم کدام کفش را باید به پا کنم و کدام توشه را برای همراهیات برگیرم . . .
تربیت معکوس !
خانوادهای رو میشناسم که تربیت کردنشون کاملا معکوس ِ!
برای یکی از بچهها که رفتار و گفتار و منش نادرستی داره به عنوان باج و برای اینکه رفتار غلطش رو کنار بگذاره ماشین میخرند و با فرزند دیگهای که یه مقدار کمی از فرزند قبلی بزرگتر هم هست و اون رفتارهای غلط رو نداره برخوردشون این ِ که خب وظیفشه!! باید هم همینطور باشه!
خوب بودن تو همچین خانوادهای رنج مقدسیست از نوعی دیگر!!
به بهانهی روز ازدواج در تقویمها !
میگن: "ازدواج رنج مقدس است"
دارم له میشم زیر این بار . . .
بالاخره برای اولین بار، بعد از ده سال، امشب حسرت خوردم که چرا رشتهای که بابا میخواست رو انتخاب نکردم ...
نه به خاطر خودم ... که به خاطر خودشون ...
اگه الان پزشک بودم شاید میتونستم یکم کمکشون کنم و یکم از این بار سنگین حق فرزندیای که روی دوشم ِ و اداش نکردم کم میکردم...
خدایا ... بهم فرصت بده و توان
برای جبران
آرزویام دیدن پروازت در آسمان فردا بود ...
اما اینک تنها شاهد سقوط و تکهتکه شدن و خرد شدن ِ خودم هستم ...
.
.
.
اما تو پرواز را بیاموز
الف .سهشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
تنهایی خود را به چه بیاویزم وقتی حتی کلمات از من میگریزند . . .
الف .پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
دلم تنگ ِ . . .
ماه رمضون هم اومد و رفت و تموم شد اما من هنوز دلم تنگِ ...
دلم بدجوری تنگِ ...
دلم تنگِ برای اونی که میگن داناترین ِ
دانایی که داناییاش محصور این زمان و مکان محدودمون نیست...
آخ که چی بگم از درد ندونستن ...
دلم تنگِ برای اون عادلی که عدلش تو سایهی مصلحت و منفعت نمیمونه...
برای اون عادلی که زمان و روشن شدن حقیقت اشتباه کردنش رو رسوا نمیکنه...
دلم بدجوری تنگِ برای اونی که میگن پرستیدنیترین معشوقِ و میشه باهاش حقیقیترین عشق رو تجربه کرد...
دلم بدجور تنگِ برای اون چیزایی که تو این روزگار، رو این زمینِ بزرگِ کوچیک نمیشه پیداش کرد
دلم تنگِ . . .
الف .چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
شاید مرخصی، شاید خداحافظی . . .
نمیتونم تو وبلاگهام بنویسم ...
میخوام کلا حذفشون کنم اما نمیدونم چرا نمیتونم ... هنوز نتونستهام ...
شاید باید کوچ کنم ... از خودم، از تمام اونهایی که میشناسنم ...
از تمام اون چیزهایی که بودم ...
دلم برای تنهایی تنگ شده ... برای یه تنهایی ِ دو نفر ِ
البته اگه بشه روش همچین اسمی گذاشت!
باید برم جایی که غریب باشم و غریبه، هم تو این دنیای صفر و یکی، هم تو اون دنیای دودوتا چهارتایی ...
کلا باید یه مدت گم و گور بشم و خلوت کنم با خودم
باشد که کمی، اندکی، ذرهای شاید، آدم شوم ...
الف .یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
روزهای تلخ
تو این هفت سال اخیر هر روز * فکر میکردم این دیگه سختترین روزم بوده ...
غافل از اینکه سختترینها و بدترینها در راه بوده!
و شاید هنوز هم باشه!!
* هر روز اغراق ِ ... بگو هفتهای چند بار!
جانا سخن از زبان ما میگویی
ـ هروقت یه معلول میبینم یاد بیعدالتی دنیا میافتم ... نگاه کن این دخترُ، اگه زنده نبود راحتتر نبود؟!
ـ به نظرت اگر آدم حسود زنده نبود راحتتر نبود؟ یا یه آدم خسیس، پرخاشگر، بخیل، وسواسی. تو دلت برای آدمی که معلولیتشُ میبینی میسوزه، کسی که معلول بودنش دیده نمیشه و روانش مریضِ که خیلی وضعش خرابترِ.
ـ ولی مث آدمای دیگه زندگی میکنه.
ـ ابداً !! خیلی وحشتناکتر از آدمای حتی معلول زندگی میکنه! تو از کسی که پا نداره انتظار دویدن نداری...
(دیالوگ دقیقهی 25 تا 27 فیلم تلویزیونی «خواب زمین» به کارگردانی محمدرضا آهنج و تهیه کنندگی امیرعباس کنی)
با قسمت عدالت و بیعدالتیاش کاری ندارم، موضوع من نیست
با قسمت بعدش کار دارم ... با چیزی که معمولا آدمها نمیبینن ...
با اینکه زندگی بعضی از معلولهای غیر ظاهری خیلی خیلی سختتر از معلولهای ظاهری ِ
لااقل کسی از اونا انتظار دویدن نداره اما از اینا ...
.
.
.
خیلی حرف دارم اما گفتنی نیست ...
الف .دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
خدایا
در آغوشم بگیر که سخت به نوازشت محتاجم . . .
و "شبان"گونههایم را بر من ببخش که "موسی"ام دیریست غایب است ...
لحن انتقاد
معتقد ِ وقتی یکی عزیزه و تند انتقاد میکنه، اون انتقاد نرم میشه
من باهاش هم عقیده نیستم ... شنیدن لحن گزنده و تلخ از کسی که برات عزیزه و طبق حرف خودش براش عزیزی، خیلی دردناکتر از این ِ که از یه آدم غیرعزیز با این لحن انتقاد بشنوی.
چون برات عزیزه و براش عزیزی انتظار نداری خیلی راحت دلت رو به درد بیاره ... اونم اون!!
دو سال و خردهای انتقادهای بجا و نابجاش تلخ و گزنده بود!
بد مخمصهایه !
از این ابراز علاقههای تنفرانگیز و زجرآور بیزارم . . .
خدایا، راه نجاتی نمیبینم، خودت حلش کن.
الف .چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
خدا رو شکر
امروز به قول خودش دوساله شد
دوسال از پاکیاش گذشت
خدایا شکرت
خدایا ... روزی رو به زودی برسون که همهی معتادها زندگیشون رو به کلی از مواد پاک کنن...
از ما که گذشت اما . . .
وقتی زخمهایی که تو یه رابطه دوستی و آشنایی بوجود میاد درمان نشن و رها بشن ممکنه کار بجایی برسه که با یک کلمه ی ساده ای مثل "عجب!" چرک زخم های قدیمی بیرون بریزه و گند بزنه به هر چی که هست!
هیچ زخمی رو نباید ساده گرفت و ازش ساده گذشت، هیچ زخمی!
بیدلخوشی
به من دلخوشی نیومده ...
حتی یه تکهی کوچیک!
نمیدونم ... یا خودم بدم یا لیاقتم همینه!
به هر حال ... همینه دیگه ... با اینم کنار میاییم ... مثل همهی زندگیمون.
کوچ
دلم میخواد کوچ کنم ... از خودم، از زندگی، از اینجا ...
الف .سهشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠